وفاي شمع را نازم که بعد از سوختن هر دم ......بسر خاکستري از ماتم پروانه مي ريزد ....
داستان شب هجران تو گفتم با شمع ....آنقدر سوخت که از گفته پشيمانم کرد ....
مردم از درد و ببالينم نمي آئي هنوز ...مرگ خود مي بينم رويت نمي بينم هنوز ....
آشنايان از برم رفتند چون دامن کشان ...شمع را نازم که ميگريد ببالينم هنوز ....
تو را بجان خاطر پروانه اي شمع .... که مهمان تو يک شب بيش نيست .....
شمعم که ميان شب تار افتادم ....اشکم که از چشم روز گاتر افتادم ....